۰

برترین ها / معرفی کتاب / نقد فیلم

“Ulysses’ Gaze – نگاه خیره ی اولیس” اثر جاودان تئوآنجلوپولس در نقد جنگ و حاکمیت ایدئولوگ

۵ آبان ۱۳۹۵ در ۳:۳۶ ب.ظ توسط

X تئوآنجلوپولسX محمد سلیمیX نقد فیلمX نقدX محمد سلیمی بنیX سینمای مستقل و تجربی جهانX سینمای مستقلX سینماX سینماگر معاصرX نگاه خیره ی اولیسX Ulysses’ GazeX Theodoros AngelopoulosX Theo Angelopoulos

 « نگاه خیره ی اولیس » به کارگردانی تئوآنجلوپولس در انتقاد به جنگ و حاکمیت ایدئولوژیک و تاثیر آن در نابودی هویت های انسانی است . فیلم داستان کارگردانی را روایت می کند که پس از ۳۵ سال به زادگاهش باز گشته تا شاهد اکران فیلم اش باشد . اما در همان شب اکران  به دنبال یافتن سه حلقه فیلمی که توسط دو برادر به نام های  میلتوس و یاماناکیس در سال ۱۹۰۵ گرفته شده و اولین فیلم های بالکان است ؛ زادگاهش را ترک می کند . سراسر داستان در جستجوی او برای یافتن این سه حلقه فیلم که تصاویری از آدم ها ی معمولی فارغ از نژاد ، سیاست ، دوستی ودشمنی است ؛ می گذرد . برادران یاماناکیس نمادی از صلح و دوستی ساخته اند.آن ها هر چه در آن ابهام وتضاد بود و هر چه در این جهان بر سر آن کشمکش بود را ثبت کرده اند . « نگاه خیره اولیس » در جستجوی هویت گمشده ی انسانی است . سه حلقه فیلم بهانه ایست برای به تصویر کشیدن تراژدی زندگی محتوم انسان ها در سیطره ی نظام های سلطه ای که  جایگزین یکدیگر می شوند .اولیس قهرمان افسانه ای یونان است که نقش بسزایی در حفظ وبقای کشورش داشته است .« نگاه خیره ی اولیس » نگریستن  به انسان است . زیرا « روحی که می خواهد خود را بشناسد باید به روحی ، به نگاهی خیره بنگرد . » تا  هویت او را بیابد . جنگ ها ، مرز ها و تعصبات را کنار بزند و انسان را در موجودیت او جدای حواشی و زوایدش بنگرد . کارگردان اولیسی در جستجوی انسان و جنگ مانع او دراین جستجو است .

جنگ چیست ؟ «جنگ ، نبرد تن به تنی بزرگ است و مبارزه بین دو انسان ،  تصویری است که به بهترین نحو به اندیشه امکان می دهد ، نبردهای بیشماری که جنگ را تشکیل می دهند به صورت عمل واحدی مجسم کند . … جنگ زورآزمایی ای است که می کوشیم به آن وسیله دشمنی را به فرمانبرداری از اراده ی خود واداریم . زوریعنی نیروی بدنی  … بدین سبب وسیله است و حال آن که تحمیل اراده ی خود به طرف ، هدف است . و اما برای رسیدن به این نتیجه لزومن باید دشمن را از پا در آوریم به طوری که نتواند از خود دفاع کند و این هدف منطقی و بی واسطه ی هر اقدام نظامی است و از این رو جایگزین هدف با واسطه یا سیاسی می شود و آن را موقتن ، انگاری هیچ ارتباطی با جنگ ندارد ، محو می کند . (خشونت در تاریخ اندیشه ی فلسفی ۱۹۴-۱۹۵  )»  « تمایز خاص سیاست ، که اعمال و حرکات سیاسی را می توان منتسب به آن کرد ، تمیز دوست از دشمن است … معنای تمیز دوست از دشمن ، بیان کننده ی نهایت درجه ی اتحاد یا اختلاف ، گردآمدن یا جدایی است ….دشمن سیاسی لزومن از لحاظ اخلاقی بد و از لحاظ زیبایی شناسی زشت نیست ، لزومن نقش رقیب اقتصادی را بازی نمی کند ،حتا ممکن است تصادفن داد و ستد با او مزایایی داشته باشد .تنها مطلب این جاست که او، دیگری است ، بیگانه است … مفهوم سیاست ضرورتن همراه با دشمنی و نبرد است . اما این منازعه را نباید به معنای مجازی آن دریافت : برعکس از نظر اشمیت مهم آن است که مبارزه ، واقعی ، نبرد ، قطعی و خشونت ، به ویژه خشونت بدنی باشد . … دولت ، واحدی سیاسی است که قدرت خود را از توانایی تحقق بخشیدن به تضادهای اصلی و بنابراین به جنگیدن بر می کشد چرا که قدرت … به حاکم مرگ و زندگی انسان ها بودن مبتنی است ، مبتنی بر آن است که هر کس در درون کشور بپذیرد که زندگی خود را فدا کند. و این اشمیت را به جایی می برد که مفهوم دولت کامل را پیش می کشد ؛ یعنی دولتی که بنا به تعریف بر تمامی وسایل قدرت مسلط باشد ، وسایلی که به یمن پیروزی های نظامی خود برای افزایش قدرتش نیاز بدان دارد . دشمن، دیگری ،  بیگانه  ،  « هیولایی غیرانسانی است و پس راندنش کافی نیست بلکه باید قطعن او را از بین برد »   »(همان ۲۰۰/ ۲۰۲  ) « معانی واقعی واژه های دوست ، دشمن ، نبرد  ، از رابطه ی همیشگی آن ها با این واقعیت مسلم ، با امکان موجب مرگ انسانی شدن بر می آید . جنگ از دشمنی بر می آید ، دشمنی ، نفی وجود انسانی دیگر است . جنگ جز فعلیت یافتن نهایی دشمنی نیست . … و تا زمانی که واژه ی دشمن معنایش را نگهدارد ضرورتن به شکل واقعیت محتملی وجود خواهد داشت . » ( همان ۲۰۵)

« نگاه خیره ی اولیس »

 در شبی که قهرمان فیلم (کارگردان) به زادگاهش باز می گردد در فضای عمومی شهر فیلم او در حال اکرا ن است . مردم شهر به دو گروه تقسیم شده اند . گروهی مذهبی که در کلیسا به درگاه خداوند برای بخشش دعا می کنند و مسئولین نمایش  را از سینما بیرون رانده اند و گروهی که خواستار تغییرند و در خیابان زیر باران با چترهایی در دست فیلم را نگاه می کنند . مسئولین نمایش در حرکتی نمادین ودر اعتراض به بیرون رانده شدن از سینما با بلند گوهایی در سراسر شهر اقدام به پخش صدای فیلم و استفاده از دیوار و پروژکتور سیار برای نمایش کرده اند . آن ها دست به یک اطلاع رسانی عمومی زده اند و  سعی دارند ؛ ارتباطی را که به وسیله ی زور قطع شده  را برقرار کنند . در شهری کوچک اندیشه ای واحد وجود ندارد . این نخستین تلنگری است که برنبود وحدت میان انسان ها دلالت می کند . فیلم در حال نمایش ، فیلم « گام معلق لک لک ها » ست . داستانی درباره ی شهری آشفته با مردمی از قومیت ها ونژادهای گوناگون که وطنی ندارند . فیلمی که آنگلوپولس چند سال قبل ساخته و وارد فیلم حاضرش کرده است .  پس دغدغه ی او همچنان ادامه دارد :  مرزبندی های پوچی که موجب جنگ و ویرانی زندگی انسان ها می شود . آدم هایی که مشغول تماشای« گام معلق لک لک ها» هستند ؛ ثابتند . هیچ حرکتی ندارند . آن ها با آن که گروهی پیشرو و خواهان تغییرند و در مخالفت با گروه متعصب مذهبی برخاسته اند به شکلی برجسته چون تخته سنگ بر جا ایستاده اند که نشان از ناتوانی ایشان در ایجاد تحول است . شورش در شهر شدت می گیرد . کارگردان تصمیم می گیرد به سفری طولانی در جستجوی سه حلقه فیلم برود در این هنگام زنی را می بیند که دوست می داشته و سال ها پیش برای دستیابی به هدفی بزرگ موقتن ترکش کرده است به دنبال زن می رود نیروهای ضد شورش میان آن ها فاصله ای نفوذ ناپذیر ایجاد می کنند . فاصله ای که نیروها ی نظامی میان همه ی انسان ها و عواطف انسانی ایجاد کرده اند . گسستی که قدرت حاکم و اندیشه ی تمامیت خواه مسبب آن است . و کارگردان در سفر خود قصد در هم شکستن اش را دارد .  او از مرزهای بسیاری می گذرد تا بدانیم مرزها موجودیت های ثابتی نیستند و می توان آن ها را درنوردید. در راه پیرزنی که۴۷ سال  از خواهرش دور بوده را برای دیدار به آلبانی می برد . درتمام طول مسیر انسان های ثابت همچنان به چشم می خورند . آن ها  قربانیانی هستند که نسل به نسل جایگزین یکدیگر شده اند .  راننده ای که کارگردان را به آلبانی می برد ؛ در راه می ایستد . جاده پوشیده از برف است . او در پاسخ به چرایی عمل اش به کارگردان می گوید باید با برف دوست بود و به آن احترام گذاشت . می ایستد و با برف صحبت می کند . او می خواهد در برابر نیروی طبیعت سر تعظیم فرو آورد . او نماینده ی اندیشه ای است که بر ناتوانی در اصلاح شرایط ایمان دارد و در حالی که مقابل اندیشه ی کارگردان مبنی بر تلاش برای اصلاح می ایستد دست دوستی به سوی او دراز می کند . آن ها به یک موسیقی گوش می دهند و از یک بطری می نوشند . او تسلیم شده است . می گوید : «یونان داره می میره ، درست مثل مردمش ، چرخه ی ما به آخر رسیده نمی دونم چند هزار ساله که بین صخره و سنگ های شکسته در حال مردن هستیم ولی اگر قراره یونان بمیره بهتره زودتر این کارو بکنه چون احتضارش زیادی طولانی شده و آه وناله اش عذاب آوره .» اما کارگردان به سفر خود ادامه می دهد . گاه تصاویری سیاه وسفید از سه حلقه فیلم به نمایش در می آید  . راوی از آغاز جنگ های بالکان و پس از آن جنگ جهانی اول می گوید و جاده ای که همه ی ارتش های دنیا از آن گذشته اند و هر کدام یک نام بر آن نهاده اند . نام ها تهی از معنا نیستند . نام ها در خود هویت نام گذاران را  دارند . انسان با نام گذاری چیزی آن را به مالکیت خود در می آورد . جنگ بر سر مالکیت شکل می گیرد . خودی کردن اموال دیگری و نابود کردن همه ی نشانه های او . پس نام گذاری یک جاده ، که تنها یک جاده است مفهومی پیچیده با خود دارد .  کارگردان در جست و جوی خود به آرشیو اسکوپژه می رود . آن جا با زنی آشنا می شود در هیئت زنی که دوست می داشته است . زن از او می گریزد اما پس از یک کشمکش درونی در جستجو با او همراه می شود . در قطار  آن ها از دغدغه ی درونی مشترک شان می گویند. کنش ارتباطی مخدوش اصلاح می شود و پس از اعتراف به اندیشه ی مشترک شان ( زمانی که دیگر بودگی میان شان از بین می رود ) ؛ رابطه ای صمیمی میان آن ها شکل می گیرد. این مرحله ای است که دیگری به خودی ( در نهایت ممکن ) تبدیل می شود . آنچه  به باور مری داگلاس گذار از  مرز پوست در بدن نامیده می شود. هر فرایندی  که این مرز را نادیده بگیرد و آ« را زیر پا بگذارد ؛ ترس می آفریند . گذر از این مرز تابو است . مرز دیگری و خودی ازهمین جا شکل می گیرد . پس می توان گفت : رابطه شکستن این مرز است و دلیل آن که وحشت ایجاد نمی کند ؛ پذیرفتن دیگری و از خود دانستن اوست .تبدیل دیگری به خودی است . اما مامور چک کردن پاسپورت فرایند را متوقف می کند . اندیشه ای که با مرزبندی انسان ها را از یکدیگر جدا کرده است ؛ سعی در دیگری کردن دوباره دارد . آن ها را از قطار خارج می کنند ودر جریان رفع مشکل گذرنامه کارگردان خود را یاماناکیسی تصور می کند که مورد تهاجم قدرت سیاسی قرار گرفته است . او نسل بعدی است که قربانی شده است . فیلم می گوید تاریخ تکرار می شود . همیشه عده ای در مناسبات قدرت قربانی گروهی دیگرمی شوند .کارگردان به بلغارستان می رود . جنگ همه ی مسیرش را فرا گرفته است و هر چه می گذرد شدیدتر می شود . در بلغارستان خاطرات سال های گذشته را به یاد می آورد : خانه ی مادر بزرگ در سال های نو و وقایعی که در این سال ها رخ داده است . زندانی شدن سیاسی پدرش ، ارتش سرخ ، مصادره ی اموال . سراسر زندگی خصوصی او دست خوش نفوذ قدرت های سیاسی است  . هیچ عرصه ی خصوصی برای او باقی نمانده است و بنابر این فکر می کند ؛ برای داشتن عشق ، و یک زندگی عادی نظام سیاسی باید اصلاح شود . چیزی که ورای توانایی فردی اوست . در بندرگاه کارگران مجسمه ی لنین را بارگیری می کنند . او زن را ترک می کند و با مجسمه همراه می شود . « ما ، در قلمرو زندگانی اجتماعی ، همانند قلمرو زندگی خصوصی ، آرزومند ثبات و نظم هستیم ؛ این نعمت ها را ، نظامی که از اقتدار کافی برخوردار باشد ، قاعدتن انتظار می رود بتواند برای ما تامین کند . یادمان های عمومی مظهر  مجسم همین تمایل اند  : ساختمان های رسمی ، همه ، بناهایی چون کلیسا های عظیم ، آرامگاه ها به طور نمادین این معنا را القا می کنند که نظام قدرت بر سر کار از نسلی که در حال حاضر در مقام رهبری یا در مقام اطاعت قرار دارد بیشتر دوام خواهد یافت . و عملن نیز ، یکی از معانی واژه لاتینی Auctor

  همین است که اقتدار می تواند تداوم کرد و کارهای خویش را برای دیگران تضمین کند . منظور این است که اقتدار مورد بحث پایگاه عملی مستحکمی دارد و زیر پایش خالی نیست . » ( اقتدار ۲۵) مجسمه ی لنین نماد اقتداری که در کشتی  بر رود می رود نشان اقتداری بی ثبات و از دست رفته است . ابهتی که شکستنی است و قادر نیست نیاز مورد انتظار جامعه را فراهم کند . در حاشیه ی رود خانه عده ای صلیب می کشند ، عده ای به خاک می افتند و گروهی مجسمه را دنبال می کنند . هر کدام از آن ها اندیشه ی خود را دارند . هیچ توافقی در کار نیست . در راه او با زنی همراه می شود که  خانه اش در حاشیه ی رود خانه  سوخته و ویران شده است . زنی که بر بالین فرزندش گریه می کند .  کارگردان لباس های همسر زن را می پوشد و به هیئت همسر زن در می آید . پیام فیلم یکی بودن انسان هاست . همه ی ما یکی هستیم و دیگری وجود ندارد . اصراری بر جنگیدن نیست . کارگردان به  مسیرش ادامه می دهد . ایووی ( مردی که مسئول ظهور فیلم هاست ) را می یابد و در آن جا با یک پرسش روبرو می شود : « جنگ که شروع شد باید از آرشیو فیلم نگهداری می کردم ، آن بخشی از خاطرات ما بود . اما با توجه به کشتار فیلم حالا چه اهمیتی دارد ؟ »  فیلم ها تصاویری از کشور های منطقه ی بالکان است و بخشی از هویت مردم آن سرزمین ها ولی زمانی که این مردم وجود شان در حال نابودی است ؛ این تصاویر هویت مردگان است .

نتیجه گیری                                                                                  

          یکی از مهم ترین زمینه های ادامه ی حیات اجتماعی انسان ارتباط با دیگری است . از خلال این ارتباط ، فرد می تواند دریابد که دیگری می تواند موجودی تهدید کننده نباشد و ادامه ی حیات ملزم به نابودی  او نیست . اما یکی از دلمشغولی های حکومت های بیدادگر اشاعه ی انزواست .  انسان منزوی ناتوان است و می تواند مورد ارعاب قرار گیرد . « ارعاب تنها می تواند بر انسان هایی فرمانروایی مطلق پیدا کند که از یکدیگر و علیه همدیگر منزوی شده باشند . »( توتالیتاریسم ۳۲۷)»«آماده سازی انسان ها برای ایفای نقش قربانی و دژخیم ، زمانی کامل می شود که مردمان تماس با همنوعان شان و نیز تماس با واقعیت را نیز از دست داده باشند ، زیرا همراه با از دست دادن این تماس ها ، انسان استعداد کسب تجربه و اندیشه را نیز از دست می دهد . بهترین فرمانبر فرمانروای توتالیتر ، یک نازی و یک کمونیست معتقد نیست ، بلکه کسی هست که برای او تفاوت میان واقعیت و افسانه ( یعنی همان واقعیت تجربه ) و تمایز میان راست و دروغ ( یعنی همان معیار های اندیشه ) ، دیگر وجود نداشته باشد . » ( همان ۳۲۷) « انسان تک افتاده ، خود را در محاصره ی کسانی می بیند که نمی تواند با آن ها ارتباط برقرار کند ، و از همین رو در معرض دشمنی با آن هاست .» (همان ۳۳۱)  داستان « نگاه خیره ی اولیس » داستان آدم هایی از این دست است که مدام در تاریخ تکرار می شوند . یافتن سه حلقه فیلم که هدف قهرمان داستان است نیز کمکی به دستیابی به صلح و دوستی و یا هویت نمی  کند . زیرا جنگ زندگی انسانی را به مرگ کشیده است و اندیشه ای که خود را می شناسد ( هویت می یابد) در ارتباط و معاشرت با دیگری قادر به عمل است . « من برای تصدیق هویت خودم کاملن به دیگران وابسته هستم ؛ و موهبت بزرگ و تعیین کننده ی معاشرت برای انسان های منفرد آن است که این معاشرت ، دوباره از او یک کل می سازد و او را از گفتگوی فردی اندیشه که در آن شخص همیشه مبهم باقی می ماند ، نجات داده و هویت او را ترمیم می کند ، تا آن جا که بتواند با صدای واحد یک شخص تغییر ناپذیر، از خود سخن گوید .»( همان ۳۳۲)

نسرین ریاحی پور

منابع

آرنت، هانا (۱۳۹۰)، توتالیتاریسم ، مترجم : محسن ثلاثی  ،چاپ سوم ، تهران : نشر ثالث

سنت، ریچارد ،(۱۳۹۱) ، اقتدار ، مترجم : باقر پرهام ، چاپ اول ، تهران : پردیس دانش

 فرایا ، هلن (۱۳۹۰) ، خشونت در تاریخ اندیشه ی فلسفی ، مترجم : عباس باقری ، چاپ اول ، تهران : نشر فرزان روز

برچسب‌ها, , , , , , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar