۰

معرفی کتاب / نقد فیلم

کتاب خاطرات یک ناشناس، نقدی بر فلسفه لکان و مکتب اسلوونی

۱۸ اسفند ۱۳۹۶ در ۸:۱۴ ب.ظ توسط

مکتب اسلوونی

نامه ششم:

( شب نامه – بر مبنای آنچه رخ داده است – با کمی دخل و تصرف )
سلام
عزیزترم جانم
امروز از منطقه کنترون خارج شدیم، سرعتمان همان سرعت همیشگی بود اما زمان زیادی را صرف کردیم تا به جایی برسیم، از ون که پیاده شدیم وسط باند یک فرودگاه کوچک بودیم، شبیه فرودگاه های نظامی، در کمترین زمان ممکن سوار یک هواپیمای تقریبا نظامی شدیم ( می گویم تقریبا چون داخلش بسیار تمیز بود و به نظر نمی رسید برای کاربردهای نظامی لجستیک مورد استفاده قرار می گرفته ) هر آنچه داشتیم از کوله و گوشی و ساعت تحویل دادیم و زیاد طول نکشید که هواپیما به راه افتاد، بسیار جالب بود، از کسی صدایی در نمی آمد، انگار نه انگار تمام آنچه در حال رخ دادن بود بدون اطلاع قبلی و ناگهانی به وقوع پیوسته بود، بی اختیار یاد کتاب “خداحافظ گری” کوپر رومن گاری افتادم، اونجاش که می گفت: ” می دونی؟ حتی یک نظریه ای هست که می گه ما نمی تونیم ادعا کنیم که خودمون فکر می کنیم. ظاهرا فکر کرده می شیم. ” کل ماجرا همین بود و اگر این را می پذیرفتیم، سکوت بهترین درمان بود. در وسط آسمان، درست جایی که حتی دیگر به خودمان نیز تعلق نداشتیم در تشویش همیشگی ذهنم، بی اختیار به یاد اسلاوی ژیژک افتادم، به یاد مکتب اسلوونی، به یاد تفسیر غیر منتظره شان از لکان و فمینیسم و پساساختارگرایی لکانی ، انگار وجود فیزیکی ما و جهانی که ما در آن بودیم به مثابه ی امری نمادین در کشاکش با امر واقعی و جهان وقوع یافته سایر آدم ها بود، و ما بد جوری در مکتب اسلوونی غرق شده بودیم، و اگر عاشقانه ترین متن ها را به دستمان می دادند، ایدئولوگ ترین و سیاسی ترین برداشت ممکن را از آن می کردیم، می دانی لغت بخیه در خودآگاه و نادخودآگاه لکانی، امر واقعی و امر نمادین و سینما و تماشاگر ژیژکی به چه معناست، تلاش لکان و هم پالگی هایش ملموس تر کردن اتصال دو ساحت بود و این لغت بار این تلاش را بر دوش کشید و بعدها به نظریه های تفسیر سینمایی راه یافت. ما از این دو سمت نبودیم، ما به هیچ یک از این دو ساحت تعلق نداشتیم، ما یا نبودیم و یا همان بخیه ای بودیم که این روزهای به سختی زده می شد، در این افکار بودم که هواپیما برای فرود آماده شد، کمر بندهایمان را بستیم، و کسی آمد و کلاهی روی صورتهایمان گذاشت، همه جا تاریک شد و این بهترین اتفاق بود، هرچه کمتر می دیدی و کمتر می شناختی خوشبخت تر بودی و این یعنی ما ادامه داشتیم …
در این فرصتی که دست داد خواستم شرح این روزهایی که گذشت رو بنویسم و به اندازه ای چندین کتاب برایت حرف دارم، شاید شب های آتی برایت بسیاری چیز های دیگر را بازگو کردم.

( نامه های من – سفرنامه مردی که این روزها قسمتی از بدن موش را چال می کند – برای کسی که خود می داند کیست )

مکتب اسلوونی

نامه هفتم:

( شب نامه – بر مبنای آنچه رخ داده است – با کمی دخل و تصرف )
سلام
عزیزترم جانم
از لحظه ای که زیر بقل هایمان را گرفتند و سوار ماشین دیگری شدیم، سکوت معناداری همه جا را گرفته بود، جز صدای عده ای که احیانا به زبان روسی صحبت می کردند و سکوت و سرمای حیرت آور اطراف چیزی به گوش نمی رسید، انگار به جایی رسیده بودیم که حتی طبیعت نیز نجوایی نمی کرد و زمین سال ها بود که خفته بود، انسان در این شرایط است که به تمام آنچه با خود داشته است می اندیشد و اگر لبریز باشد بیش از پیش سکوت اختیار می کند، یاد آن جمله بورخس افتادم که می گفت: “به سخن نیا، مگر آنکه به سکوت غنا بخشی” و این عینی ترین کلام در توصیف تلاش بی پایان ما برای بقا بود. نمی دانم تا به حال با چشمان بسته جایی برده شده ای یا نه، اگر برایت تازگی داشته باشد، مقاومت می کنی، منظورم فیزیکی نیست چون ما خیال های فیزیکی اصلا به ذهنمان هم نمی رسید، مقصودم مقاومت ذهنیست، کلنجار می روی، شکوه می کنی، از درون خودت را می خوری و انرژیت را هدر می دهی، اما اگر مانند ما باشی، عادت می کنی، لذت می بری، شرطی می شوی، مزایایش را بر بدی هایش رجحان می دهی، به آن به عنوان یک روال استاندارد و معمول اطمینان می کنی، باورش می کنی و اگر همیشگی شود بدان ایمان می آوری، من خاموشی در این لحظات را باور کرده ام و در میان تمام این مراحلی که از آن ها نام بردم بهترینش است، از عادت بگریز، هرگز ایمان نیاور، اما باور کن، آدم که ایمانش را خرج سیاهی نمی کند، زمانی که می داند دو چشم سالم دارد، برای همین است که اگر روزی این اتفاق رخ ندهد واضح است که چیزی جایی درست پیش نرفته است. مغروق این افکار بودم که توقف کردیم، همان چیز های همیشگی، صبر؛ سوال از مافوق، جواب روسی، ورود، ساختمان، اتاق و چشمانی باز، کار ما شروع شده بود، چیزی که در مقابل دیدگانم بود، کار یک روز و دو روز نبود و سریعا ملتفت شدم که چند روزی مهمان این انسان های زمخت خواهیم بود، اما نعمت اصلیمان نگاه بود، می دانستی نگاه مناقشه انگیز ترین مفهوم در فلسفه لکان است که در نظریه فیلم آمده است، می دانستی نگاه ما مردان به زنان و حتی زنان به خودشان و در ناخودآگاهشان نگاهی ناگزیر مردانه است، حتی آن زن زمخت ارتشی که در روز سه وعده غذا و مسکرات مفصل روسی برایمان می آورد هم در نظرم ابژه ای جنسی برای یک معاشقه ی نامتعارف می آمد، مکتب اسلوونی با برداشتی شخصی از تئوری های لکان و نگاهی فمینیستی به جنگ سینمای جنسی و مردانه هالیوود آمده بود، چیزی که ناخود آگاه ما رادر نوردیده بود، نگاه امری ثقیل در فلسفه بود و من چیزی را در عمق نگاه تو می دیدم که آتشی را که در درونم شعله می کشید آرام می کرد، من یک بار در نگاه آن دخترک روس رنج را دیدم، چیزی که تا عمق وجودم رخنه کرده بود و فقط می توانستم با ابژه سازی جنسی از بدن خوش فرمش از شر این تفکر متروک رها یابم، باید از نگاه بیشتر برایت بگویم، باید از نگاه بیشتر برایت بگویم.
در این فرصتی که دست داد خواستم شرح این روزهایی که گذشت رو بنویسم و به اندازه ای چندین کتاب برایت حرف دارم، شاید شب های آتی برایت بسیاری چیز های دیگر را بازگو کردم

( نامه های من – سفرنامه مردی که این روزها قسمتی از بدن موش را چال می کند – برای کسی که خود می داند کیست )

برچسب‌ها, , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar