۰

ادبیات / برترین ها

معشوق جدید شعر فارسی: داف

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ در ۶:۴۶ ق.ظ توسط

شعر فارسی و داف

قسمت اول: «یار» یا «داف»

۱٫ حتما در زندگی‌تان «اِبی» گوش کرده‌اید، حتی اگر خودتان هم آن را پِلِی نکرده‌اید، در تاکسی، در عروسی یا در جمع دوستان شنیده‌اید. چه بسا از صدای زیبایش هم لذت برده‌اید. اما یک چیز آزارنده در موسیقی #ابی هست: همیشه بین شما و شعر فاصله‌ای هست. اِبی از «رازقی»، «نسترن»، «شمعدونی»، «مخمل» و از «گُر گرفتنِ بالِ نسیم» و «شعله‌ور شدنِ ثانیه» سخن می‌گوید! از همه مهمتر از «یار» سخن می‌گوید که به قول اهالی تحلیل گفتمان «دالِ مرکزی» آثار اوست: زنی، غمزه‌زن و اهلِ کرشمه، که روزی بوده است و دیگر نیست و حالا خیال اوست که با ماست… بچه که بودم از خودم می‌پرسیدم: «فازِ ابی چیه؟» و حالا می‌پرسم: «نه، واقعا فازِ ابی چیه؟» من «رازقی» ندیده بودم و هنوز هم ندیده‌ام. نامزد و همسر دیده‌بودم و «دوست‌دختر»به گوشم خورده بود، اما «یار» نمی‌دانستم چیست؟ کجاست؟ درواقع اِبی آن صدای زیبا را در خدمت زبانی درآورده بود که زبانِ من نبود…

۲٫ #نیمایوشیج، می‌گفت که آمده‌ام تا شعر را به «دکلاماسیون یا انتظام طبیعی گفتار» نزدیک کنم. او می‌گفت زبان شعر کهن تکراری است و به درد بیان زبان کوچه و بازار (زبان آرگو)، آن‌چنان که مثلا در دیالوگ‌های تئاتر می‌بینیم، نمی‌خورد. به جز نیما شاعرانی مثل #تندرکیا، #شین‌پرتو، #هوشنگ_ایرانی و… هم به نزدیک کردن زبان شعر به زبان کوچه و بازار فکر کردند. #شاملو از معشوقه‌هایش، رکسانا، آیدا و… در شعر سخن گفت و #اخوان‌ثالث زبان کفترباز‌ها را به رسمیت شناخت. #الهی تحت تأثیر تندرکیا، در شعر به راحتی از سوسک حموم حرف می‌زد: زبان شعر نو در دوره‌ی معاصر به زبان گفتار نزدیک شد..

۳٫ در میانه‌ی دهه‌ی هشتاد مردم در مهمانی‌ها #ساسی‌مانکن و #تتلو گوش می‌دادند. روشن‌فکران این‌ها را جدی نمی‌گرفتند و خواننده‌ها هم آن‌ها را –به درستی- خالتور می‌نامیدند. اما یک نکته‌‌ی مهم وجود داشت: در دل رپ فارسی، از #هیچ‌کس تا #ساسی‌ یک پروژه‌ی نیمایی، یعنی تحقق دکلاماسیون و انتظام طبیعی گفتار، در حال وقوع بود: «وای‌وا‌ی‌وای پارمیدای من کو؟» از #ساسی و «آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی» از #تتلو نمونه‌هایی از جریانی هستند که کم‌کم «یار»ِ اِبی را به حاشیه راندند. #سی‌جل در توصیفی به غایت نامتعارف از معشوق شعر به عنوانِ «دخترک کوچولوی معتاد من» سخن می‌گفت و خلاصه سیمای معشوق در شعر فارسی عوض می‌شد. آیا این‌ها به لحاظ اخلاقی اتفاق مثبتی بود؟ بحث درباره‌ی این نیست، بحث درباره‌ی این است که در پروژه‌ی #ابی و #شجریان و #اصفهانی یک چیز کم بود و رپ فارسی برای تأمین آن چیز غایب ظهور کرده بود: دکلمه‌ی طبیعی. و این ظهور معشوق کهن شعر فارسی، «یار»، را کنار گذاشت و پدیده‌ای جدید را آشکار کرد: «داف»!

پ ن: لزوما محتوای موسیقی‌های مورد بحث را تایید نمی‌کنم (هشتگ #رپ_بازی را پیگیری کنید و یادداشت‌های «رپ فارسی و شرارت اخلاقی» را بخوانید.)

قسمت دوم: معنی‌شناسی «یار» و «داف»

«یار» یک زنگ کهن دارد. آدم احساس می‌کند این واژه از گذشته می‌آید و مثلاً از سنت ادبیات فارسی گرفته شده است. تصویرِ یار مینیاتوری است: اثیری است و پر از ناز و کرشمه. شفیعی کدکنی می‌گوید معشوق شعر کهن سادیست (دیگرآزار) و عاشق شعر کهن مازوخیست (خودآزار) است. او «ناز» دارد و این «نیاز»؛ و عاشق از ستمی که معشوق به او می‌کند، لذت می‌برد. اما مهترین ویژگی معنی‌شناختی «یار» این است که در دسترس نیست. یار، به این دلیل یار است که حاضر نیست. ارزشش در نبودنش است. اصلی‌ترین مفهوم مربوط به یار «فراق» است.

«داف» اما، طنینی جدید دارد. این واژه سابقه‌ای در ادبیات کهن ما ندارد. تازه وارد زبان روزمره‌ی ما شده است. مینیاتوری نیست، بلکه فانتزی است. در توصیفش بیشتر از ظاهر او گفته می‌شود: از لباس و چهره و اندامش. اما مهمترین ویژگی‌اش این است که به دست می‌آید. اگر در دسترس نباشد فراموش می‌شود. کسی پنجاه سال در سوگ از دست دادن یک داف نمی‌نشیند. اگر «یار» نماد وحدت معشوق است، «داف» نماد کثرت و تنوع آن است. دافی که به دست نیاید داف نیست. هیچ است. مهمترین مولفه‌ی معناشناختی داف «وصال» است.

ترانه‌ی فارسی از «یار» گذر کرده و به «داف» رسیده‌است. این مختص رپ نیست. حتی مختص شعر و موسیقی هم نیست. فراگیرتر است. خوب و بدش و جنبه‌ی اخلاقی یا دینی‌اش را در جای دیگری بررسی می‌کنم. اینجا مسئله‌ای دیگر مطرح است: گویی از پارادایم «فراق»، به پارادایم «وصال» پاگذاشته‌ایم.

قسمت سوم: ما همه «بوف ِکوری» هستیم

در رمان «بوف کور» دو سیما از زن هست: یک زن آسمانی و «اثیری» که در آرزوها و رویاهای راوی هست. و یک زن زمینی و «لکاته» که در زندگی واقعی او هست. زن اثیری در وصال معشوق نیست و تا به دست می‌آید، از دست می‌رود. به محض این که راوی به وصال زن اثیری می‌رسد آن زن را با چاقو تکه‌تکه می‌کند، در چمدان می‌گذارد و او را چال می‌کند. در زندگی روزمره‌ی راوی هیچ نشانی از زن آسمانی و اثیری نیست. برعکس ، مادر و خواهر و همسر واقعی او همه لکاته‌اند. زن لکاته، زمینی است. چیزی شبیه یک فاحشه است. همیشه هست. توی دست و پا افتاده و به همین دلیل نفرت انگیز است. خلاصه بگویم: زن اثیری «یار» و لکاته «داف» است (دافی که مصرف شده و دیگر جذابیتی ندارد).

یک نکته‌ی مهم اینجا هست: زن اثیری و لکاته دو شخص نیستند. یکی هستند. دو روی یک سکه‌اند. این دوپارگی یکی از ساختارهای حاکم بر نحوه‌ی تفکر ما درباره‌ی زن و امر جنسی بوده است. چرا هدایت نویسنده‌ی مهمی است؟ زیرا این ساختار را نشان داده‌است: «داف»، همان «یار» است که تقدسش از بین رفته‌باشد. اگر به زبان حافظ سخن بگوییم: «شاهد قدسی»، «شاهد بازاری» شده است. به نظر می‌رسد در این دوپارگی اسیریم و تنها از یک قطب آن، به قطب دیگر آن غلطیده‌ایم. ما از همسر، مادر و خواهرمان می‌خواهیم پوشیده باشند اما شب‌ها سریال ترکی نگاه می‌کنیم. برای همسرمان و در تنهایی‌مان «حافظ» می‌خوانیم، اما در مهمانی‌ها «بیانسه» گوش می‌دهیم. البته مسئله‌ی هدایت را نمی‌توان به سادگی به این مثال‌ها و حتی به چنین تحلیل سرراستی تقلیل داد، اما در این مثال‌ها حقیقتی هست: تا اطلاع ثانوی ما همه «بوف‌کوری» هستیم…

( این مقاله به همت شهریار خسروی در ۱۱ قسمت به نگارش درآمده و در ۳ بخش در این وبسایت منتشر خواهد شد )

برچسب‌ها, , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar