۰

ادبیات

معشوق جدید شعر فارسی: داف (بخش دوم)

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ در ۵:۴۵ ق.ظ توسط

شعر فارسی و داف

 قسمت چهارم- زاخار
(کسی که صاحب داف است..(


یکی از کلماتی که در کنار «داف» در رپ فارسی رایج شد کلمه‌ی «زاخار» بود. البته این اصطلاح را فقط یک گروه (و اقمارش) به کار می‌بردند، اما همان گروه آنقدر موثر بود که واژه را فراگیر کرد. اسم آن گروه #زد_بازی بود. «زد» اولِ کلمه‌ی «زاخار» بود و «زدبازی» یعنی کار و بار و حال و هوای یک «زاخار». در یک گفتگو، مصاحبه‌گر از #هیچکس می‌پرسد: «زاخار یعنی چه؟». هیچکس پاسخ زیبایی به او می‌دهد: «نمی‌دونم… فقط می‌دونم خانما نمی‌تونن زاخار باشن». این اشاره‌ی هیچکس، بنیادی‌ترین نکته درباره‌ی «زاخار» است: مذکر بودن آن.

گویی «زاخار» مکمل مفهوم «داف» است: اگر داف در رابطه‌ی عاطفی پذیرنده و منفعل است، زاخار فعال مایشاء است.

اگر خوب دقت کنید زاخار در ادبیاتِ زدبازی هیچ معنای مشخصی ندارد: در جایی فحش است، جایی معنی «رفیق» و جایی معنی «طرفدار» می‌دهد، جایی خودِ گوینده است و منظور از «زاخار» بودن، «خفن» بودن است. زاخار هیچ معنای مشخصی ندارد جز این که مذکر است. زاخار کسی است که صاحب داف است. زبان رپ فارسی حداقل در دهه‌ی اول حیاتش زبانی شدیدا مردسالارانه است و در این نکته هیچ پیشرفتی نسبت به متون قرن چهار هجری ندارد… .

 

قسمت پنجم: یک ملاحظه‌ی نظری در معنی‌شناسی «داف» و «زاخار»

بحث‌های معنی‌شناختی من درباره‌ی اصطلاحات رایج در فرهنگ رپ فارسی در چند هفته‌ی اخیر بازخوردهای مختلفی داشته است. رایج‌ترین بازخورد این بوده که افراد سعی کرده‌اند با ریشه‌شناسی واژه‌هایی مثل «داف» و «زاخار» بحث من را نقد کنند. مثلاً یکی گفته «داف از ریشه‌ی duff یک لفظ روسی است..» دیگری نوشته «زاخار ریشه‌ی یهودی دارد..» و برای تأیید نظرش گفته: «اصلا خودشان در مصاحبه‌ای گفته‌اند..».

همه‌ی این اظهارات مبتنی بر یک اشتباه اساسی هستند: آن‌ها می‌کوشند با رجوع به فرهنگ لغت و گذشته‌ی واژه، «معنای ذاتی» آن را روشن کنند. آن‌ها فکر می‌کنند معنای واژه همان است که در فرهنگ لغت آمده و یا همان است که واضعانِ اولیه‌ی لغت در ذهن داشته اند. این دیدگاه غلط است. از #فریدنان‌دوسوسور، پدر زبان‌شناسی مدرن، آموخته‌ایم که معنای واژه تنها در بافت و در مناسباتش با سایر واژه‌ها مشخص می‌شود. یعنی معنای واژه در کنش و واکنش با سایر واژه‌ها تعیین می‌شود. مثال سوسور این است: «آ» معنای ذاتی ندارد. بلکه در تفاوتش با «ب» و «پ»، «ت»، «ث»، «ج» و… معنا پیدا می‌کند. زبان یک شبکه است که اجزایش در نسبت با هم معنا پیدا می‌کنند. «آ» چیست؟ «آ» چیزی است که «ب» نباشد، «پ» نباشد، «ث» نباشد.. الخ.

برای همین است که من در تحلیلم بر تاریخ واژه تأکید نمی‌کنم بلکه تحلیلم را بر نسبت واژه با شبکه‌ی معانی اطرافش بنا می‌کنم. معنای کلمه‌ی «داف» بر معنای کلمه‌ی «زاخار» تاثیر می‌گذارد و از آن تأثیر می‌گیرد. در این میان گذشته‌ی واژه و معنای قاموسی آن (یعنی معنای آن در فرهنگ لغت) روز به روز اهمیتش را از دست می‌دهد.

 

قسمت ششم: دافی‌شاپ

در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد، چند آهنگ منتشر شد که مرزهای «وقاحت» را جا به جا کرده بودند. یکی از آن‌ها آهنگ بسیار نامتعارفی به نام «دافی‌شاپ» از ساسی (در آن‌هنگام هنوز ساسی «مانکن»‌) بود که وقتی بار اول آن را شنیدم باورم نمی‌شد که چنین آهنگی در جامعه‌ای مذهبی مثل جامعه‌ی ما تا این حد فراگیر شده است. ساسی «دافی‌شاپ» را به قیاس «کافی‌شاپ» ساخته بود: همان‌طور که در کافی‌شاپ شما از روی منو غذا سفارش می‌دهید در دافی‌شاپ از روی منو معشوقه انتخاب می‌کنید. این راهگشای یکی دیگر از عناصر معنی‌شناختی «داف» است: مصرف.

«داف» در ذات خود یکتا نیست. بلکه متکثر است. «ابدی» نیست. روزی تمام می‌شود. هیچ ارزش ذاتی‌یی هم ندارد. چون کالاست و ارزش‌ آن را مثل هر کالایی بازار و مناسبات عرضه و تقاضا تعیین می‌کند. نمی‌توانید صورتی استاندارد عرضه کنید. اگر بگویید دافِ استاندار لاغر است ممکن است فردا بازار از «لاغر» اشباع شود و «چاق» بیاید. اگر بگویید دافِ استاندارد «خِنگ» است، فردا ممکن است دافِ «باهوش» بیاید. اگر بگویید «بور»، فردا «مشکی»… اگر «بلند»، فردا «کوتاه»… 

 

قسمت هفتم: خشونت

پیشتر گفتم که عنصر مرکزی در معنی‌شناسی داف، «وصال» است. نتیجه‌ی این حرف، به زبان اقتصادی، آن است که بگوییم داف، آن معشوقی است که «مصرف» می‌شود. اما مسئله در همین جا متوقف نمی‌شود. مفهوم مصرف، همبسته‌ی مفهوم «خشونت» است. اگر انسانی را «مصرف» می‌کنید، یعنی مستعد «خشونت» به او هستید. خشونتی که در فرهنگ عمومیِ امروزِ ایران –و مثلا در بخشی از موسیقی رپ فارسی- وجود دارد، خشونتی است که در ذات مفهوم «مصرف» است.

اجازه بدهید توضیح کوتاهی بدهم: هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» این خشونت را نشان داده است: انسان، ابژه‌ی میل خود را نابود می‌کند. مثال ساده و مشهور این قضیه این است: انسان به غذا میل دارد. اما ارضای این میل در گروی نابودی غذاست. وقتی فرد غذا را خورد، یعنی وقتی انسان به «وصلِ» غذا رسید، میل برآورده شده و دیگر ابژه‌ی میل، یعنی غذا وجود ندارد. معشوقی که تماماً در «وصل» تعریف شود، تبدیل به «کالا» شده است. کالا برای «مصرف» است و مصرف، واجد حدی از «خشونت» است.

پس اتفاق اصلی‌، زن‌ستیزتر شدنِ هرچه بیشتر و بیشترِ جامعه (یا بخش‌هایی از جامعه) است. نباید گمان کرد که این سیمای جدید معشوق، مثلاَ چون حجاب ندارد «آزاد» است. جوهرِ آزادی، «کرامت» است که «داف» ندارد. هیچ‌کس هیچ دافی را «غایتِ فی‌نفسه» (موجودی که ذاتاً دارای ارزش و از نظر اخلاقی با دیگران برابر است) نمی‌بیند. فیلسوفان، که مطلقاً فقط فیلسوفانِ چپ نیستند، توضیح داده‌اند که محدودیت‌های اخلاقی بازار چگونه می‌تواند منجر به خشونت علیه انسان‌ها می‌شود. برای آن‌که منتقد بازار باشیم و خشونت رایج در سرمایه‌داری را ببینیم لازم نیست حتماً مارکسیست باشیم. اتفاقاً مارکسیسم یک سوء تفاهم در فهم مسئله است. (بعدا در یک سلسله یادداشت «فلسفه‌ی اخلاق» این را توضیح می‌دهم) من در مقام یک منتقد ادبیات، کافی است کمی به مُدهای فرهنگی، روابط انسانی در خانه، دانشگاه، محل کار و…. با دقت نگاه کنم

( این مقاله به همت شهریار خسروی در ۱۱ قسمت به نگارش درآمده و در ۳ بخش در این وبسایت منتشر خواهد شد )

برچسب‌ها, , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar