۰

ادبیات / برترین ها

معشوق جدید شعر فارسی: داف (بخش آخر)

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ در ۱۱:۲۲ ق.ظ توسط

شعر فارسی و داف

قسمت هشتم: «نسیم» زدبازی و چیزهای دیگر

در آهنگ خیلی مشهور گروه #زدبازی، به اسم «زمین صافه»، خواننده‌ی زن، #نسیم ناگهان حرف احمقانه‌ای می‌زند. می‌گوید: «چرا رفتم من؟» آیا واقعا هیچ معشوقی این را از خودش می‌پرسد؟ آیا ممکن است این را خود نسیم نوشته باشد؟ به نظرم سناریو روشن است: یک مرد، پل (bridge) را نوشته، بعد تصمیم گرفته برای خواننده‌ی زن هم چیزی بنویسد و حاصل کار این جمله‌ی احمقانه شده: «چرا رفتم من؟» و حتی آن نویسنده‌ی مرد به خودش زحمت نداده که کمی تخیل کند و به جای یک زن فکر کند. به سادگی جمله‌ی عاشقانه‌ی «چرا رفتی تو» را به جمله‌ی معشوقانه و البته احمقانه‌ی «چرا رفتم من؟» تبدیل کرده است. در این‌جا مسئله‌ی مهمی هست: کارِ نسیم، خواننده‌ی زنِ گروه زدبازی، کلاً این بوده که زیر صدای خواننده‌های مرد گروه صدای آن‌ها را تکرار کند. کار او بخشیدن طعم زنانه به آهنگ‌هاست. در این معنا، اگر زدبازی کباب باشد، او حداکثر نمک است، نه بیشتر. نسیم، در اصطلاح فلاسفه، سوژه (فاعل شناسایی) نیست؛ قدرت تکلم و  تفکر ندارد. نسیم «شیء» است: او یکی از اشیاء آهنگ‌های زدبازی است و هرچقدر هم که شیء لاکچری‌یی باشد فرقی نمی‌کند. وقتی گروه در اوج بود، خودش را  دارای پنج عضو می‌دانست و حضور این شیء آن را دارای شش عضو نمی‌کرد.

 این راهگشای نکته‌ی مهمی در بحث ماست: رپ فارسی حداقل در دهه‌ی اول ظهورش (که حتما مهم‌ترین دوره و حتی تنها دوره‌ی مهم حیاتش است) بسیار مردسالار بوده است. هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسد «چرا رفتم من؟». این جمله اساساً مشکل معنی‌شناختی دارد. (شخص ممکن است بپرسد «چرا من دیگر آن‌جا نیستم؟» یا «چرا فلان محل یا فلان شخص را ترک کردم؟» اما از خودش نمی‌پرسد «چرا رفتم من؟») هیچ زنی خودش را به صورت «داف» نمی‌فهمد مگر آن که ذهنش را مردها برایش ساخته باشند. «داف» تصویر مردان از زنان است…

قسمت نهم: مغالطه‌ی «پاف»

گفتیم که آن شبکه‌ی معنایی که در اینجا از آن حرف می‌زنیم مردسالارانه است و گفتیم که پدیده‌ی نسیم، یعنی تقلیل زن به یک صدا و در نتیجه به یک «شیء» نتیجه‌ی این مردسالاری است. نتیجه‌ی دیگر این شبکه‌ی معنایی مذکر، پدیده‌ی مضحک «پاف» است.

اما «پاف» چیست؟ پاف را به قیاسِ «داف» ساخته‌اند تا درباره‌ی پسرها استفاده کنند. در این معنا «پاف» پسری است پولدار که بنز و ویلا و گرین‌کارت و سیکس‌پک دارد. و همان‌طور که «داف» ابژه‌ی میل جنسی مردانه است، قرار است «پاف» ابژه‌ی میل جنسی زنانه باشد. در این تصویر مضحک، زنان هر روز «پاف»ِ خود را عوض می‌کنند، همان‌طور که مردان هر روز «دافِ» خود را عوض می‌کنند. آن‌ها به دنبال «تنوع» هستند و به راحتی مردی را کنار می‌گذارند و سراغ مرد دیگری می‌روند. در این تصویر قدرت زن در این است که در عشقی متعهدانه شرکت نکند و مثل «مردان قدرتمند» به هیچ معشوقی پای‌بند نباشند…

ایرادش چیست؟ ایرادش این است که این مفهوم را مردان ساخته‌اند. مردان ویژگی‌های معشوقه‌های خود را برداشته‌اند و با آن ویژگی‌ها برای زنان معشوق ساخته‌اند. آن‌ها تصور خود از عیاشی و به قول خودشان عشق‌و‌حال را دیده‌اند و گمان کرده‌اند زنان هم همین‌طوری احساس لذت و قدرت می‌کنند. گمان کرده‌اند زنان دنبالِ پاف می‌گردند. درواقع زنان آن‌چنان در سکوت رفته‌اند که مردان حتی به جای آن‌ها درباره‌ی مفاهیم عاطفی را صورت‌بندی می‌کنند.

در واقع میان بدبخت‌ترین آدم زنی است که در این گفتمان اسیر است و رفتارش را با این ارزش‌ها هماهنگ می‌کند. خودش را دون‌ژوان می‌بیند و سعی می‌کند «پاف‌بازی» کند. او با خودش در تضاد قرار می‌گیرد و در رنجی طولانی اصالت خودش را از دست می‌دهد. #فروغ_فرخزاد، در دوره‌ی دوم شاعری‌اش به زنی اصیل بدل شد. شعرهایش را بخوانید، هیچ‌گاه سخنی از «چندهمسری» و «پاف‌بازی» نگفته است…

قسمت دهم: دیسلاو واجد خشونت است…

چرا هجو می‌کنیم کسی را که دوستش داریم؟ دلایل مختلفی دارد. شاید از به دست آوردن او ناامید شده‌ایم، شاید او را سهم کَسِ دیگر دانسته‌ایم، شاید جذابیتش را از دست داده و دیگر برایمان اهمیتی ندارد و… . هرچه باشد یک چیز مسلم است: در لحظه‌ای که معشوق را هجو می‌کنیم مستعد خشونت به او هستیم. به خاطر همین باید درباره‌ی موج بزرگ دیسلاو (هجو کردن معشوق) در زبان فارسی نگران باشیم. این روزها همه‌ی اشکال موسیقی‌های عامه‌پسند در ایران (رپ، پاپ و..) پر از واسوخت و خشونت به معشوق است و این به نظر من نشانه‌ای خطرناک از وضعیت روابط عاطفی و انسانی در ایران امروز است.

پ.ن: از تفاوت واسوخت و دیسلاو و تعلق یکی به پارادایم وصال و تعلق دیگری به پارادایم فراق سخن گفتیم. اما به این هم توجه کنیم که نک‌و‌نال کردنِ امثال #۲afm و #مرتضی_پاشایی بیشتر به یک شاعر قرن دهمی شبیه است تا یک جوان قرن بیستمی. هرچند که #۲afm در رویاهاش دوست دارد #جاستین_بیبر باشد و #مرتضی_پاشایی هم در لباس پوشیدن ادای #مایکل را در می‌آورد (خدا هردوشان را رحمت کناد)، اما تفکر در این‌جا از قرن دهم جلوتر نرفته است…

پ‌ن: درباره‌ی همین موضوع اینجا را نگاه کنید:

 معشوق جدید شعر فارسی: داف
قسمت هفتم: خشونت

 

قسمت یازدهم: ارزشِ ذاتیِ یک حبّه قند

فرض کنید می‌خواهیم با یک دست شطرنج گران‌قیمت، که مثلا همه‌ی مهره‌های آن از جنس جواهرات هستند، بازی کنیم. ناگهان متوجه می‌شویم که در اسباب‌کشی یکی از مهره‌ها، مثلا شاه سفید، گم شده است. در این‌جا یکی پیشنهاد می‌کند که به جای مهره‌ی گم‌شده، یک حبّه‌قند بگذاریم و به این صورت ما بازی را شروع می‌کنیم. اما چرا این کار مجاز است؟ چرا ما می‌توانیم بدون این‌که مشکلی پیش بیاید، یک حبه‌قندِ بی‌ارزش را با شاهِ جواهر‌نشان عوض کنیم؟ به این دلیل که در بازی شطرنج «جنس» مهره‌ها مهم نیست بلکه «نقش» آن‌ها مهم است. مهم نیست شطرنج ما پلاستیکی باشد، چوبی باشد و یا از جواهرات گران‌قیمت تشکیل شده باشد. مهم «ذات»ِ مهره‌ها نیست. بلکه این مهم است که مهره‌ها در چه مناسباتی قرار می‌گیرند، چگونه از هم متمایز می‌شوند و روی‌هم‌رفته چه نقشی دارند..

وقتی در یکی از متن‌های قبلی‌ام از «داف»ِ باهوش صحبت کردم، منتقدان نوشتند که این وصفی غلط است. چون داف نمی‌تواند باهوش باشد. مثال بالا را از فردینان‌دوسوسور، پدر زبان‌شناسی مدرن وام گرفتم، تا توضیح دهم که این تلقی درست نیست. آن‌چه، یک «انسان» را به یک «داف» تبدیل می‌کند نه ویژگی‌های ذاتی او، اعم ویژگی‌های بدنی، ذهنی و… بلکه مناسبات و روابطی است که او را به ابژه‌ی میل جنسی تبدیل می‌کند و دیگران را به «مصرف» او فرا می‌خواند. این‌که این روزها دقیقاً چه چیزی «داف» است را بازار تعیین می‌کند. پس نگاه «ذات‌باورانه» به پدیده‌های اجتماعی غلط است. این که بگوییم داف، ذاتاً موجودی کم‌هوش یا ذاتاً موجودی زیبا و… است همان‌قدر غلط است که مانند مارکسیست‌ها بگوییم دین ذاتا افیون توده‌هاست؛ یا فلان طبقه‌ی اجتماعی «ذاتاً» انقلابی نیست… . در ادامه با مثال‌هایی از جامعه‌ی ایران سعی می‌کنم این دیدگاه ذات‌باورانه را نقد کنم..

قسمت دوزادهم: موگرینی و میرزاخانی در مقام داف

در هفته‌های گذشته دو اتفاق افتاد که به بحث ما مربوط است و من صبر کردم تبش بخوابد تا درباره‌اش بنویسم: یکی درگذشت مریم میرزخانی و جنجال درباره‌ی انتشار یا عدم انتشار عکس بی‌حجاب او؛ و دیگری سلفی گرفتن جمعی از نمایندگان مجلس با موگرینی مسئول سیاست خارجی اتحادیه‌ی اروپا.

جامعه چه کار کرد؟ موگرینی و میرزاخانی را تنها از حیث زن بودن آن‌ها دید و آن‌ها را در جایگاه «داف» نشاند. اما موگرینی و میرزاخانی چه کسانی بودند؟ کسانی که تمام عمرشان را صرف این کرده بودند که با ویژگی‌هایی غیر از ویژگی‌های صرفاً زنانه‌شان در فضای عمومی حاضر شوند. بعد چرخه‌ی خشونت شروع شد: خشونت علیه میرزاخانی، علیه موگرینی، علیه نماینده‌هایی که سلفی گرفته بودند و… .

این مسئله مربوط به بحث ماست. پدیده‌های اجتماعی بر اساس ویژگی‌های ذاتی‌شان شناخته نمی‌شوند، بلکه در شبکه‌ی روابط و مناسبات جایگاه و معنای خود را پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که از یکسو با بحران روابط عاطفی مواجه باشد و از سوی دیگر مناسبات کالایی‌سازی و بازار در نازل‌ترین شکلش روابط انسانی را در آن قبضه کرده باشد، می‌تواند حتی موگرینی و میرزاخانی را تبدیل به داف کند. اگر مادام کوری، ویرجینیا وولف، هیلاری کلینتون، جین دریسکول (همسر برنی سندرز)، سیمین دانشور و… را هم در این جایگاه دیدید تعجب نکنید…!

( این مقاله به همت شهریار خسروی در ۱۱ قسمت به نگارش درآمده و در ۳ بخش در این وبسایت منتشر خواهد شد )

برچسب‌ها, ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar