۰

برترین ها / مصاحبه ها

مصاحبه ی بلا تار، فیلمساز مجار با فیلم کامنت

۱۱ مهر ۱۳۹۵ در ۵:۱۹ ق.ظ توسط

X فیلم کامنتX بلا تارX bela tarrX CinémaX http://mmdb.ir/X سینماگر معاصرX سینمای مستقل و تجربی جهانX نقدX نقد فیلمX بیگانهX مجارستانX طبقه ی کارگر

مصاحبه ی بلا تار، فیلمساز مجار با فیلم کامنت

X سینمای بلاتارX بلا تارX نقدX نقد فیلمX آشیانه خانوادگیX بیگانهX نفرینX پرولوگX اسب تورینX نیچهX سبک سینمایی رادیکالX CinémaX http://mmdb.ir/X سینماX سینماگر معاصرX سینمای مستقلX سینمای مستقل و تجربی جهان

انجمن فیلم مرکز لینکلن، به جای اهدای ساعتی طلایی به مناسبت بازنشستگی بلا تار، یک بازنگری کامل روی آثار او و یک اجرای دوباره ی تئاتری از آخرین فیلم بزرگش، اسب تورین به او دادند. بلا تار، این رهبر ارکسترِ غمگینِ فیلم های مدرنیستی سیاه و سفید، مناظر مجارستانِ دوران پس از کمونیسم را تبدیل به یکی از عناطر اصلی تنهایی و انحطاط فیلم هایش کرده است. فیلم های تار همانقدر که پر از دود و مه و باران است، سرشار از تصاویر صورت های زخمی و در حال فکر قهرمانان او است. تار پیش از شروع مرور آثارش در مورد کارنامه ی هنری خود با فیلم کامنت صحبت کرد.

می شود درباره ی پیوستنتان به استودیوی بلا بلاتز و اینکه چطور این منجر به ساخت «لانه ی خانوادگی» (۸۰) شد، صحبت کنید؟

خیلی ساده بود، من میخواستم فیلم بسازم و آنجا تنها جایی بود که میشد بدون داشتن مدرک فیلم ساخت. گفتند باشه، میتونی امتحان کنی و کمی پول هم به من دادند. من پنج روزه فیلمبرداری کردم و حدود ده هزار دلار یا همین حدود هم هزینه شد.

تمام بازیگران غیر حرفه ای هستند، مردم طبقه ی کارگر مجارستان. چطور انتخابشان کردید؟

قبل از شروع فیلمبرداری می شناختمشان. من به این مردم نزدیک بودم. در یک کارخانه ی کشتی سازی کار میکردم و به این مردمِ زشتِ بدبخت نزدیک بودم. فقط می خواستم مسایل روزانه شان و تلاششان برای یک زندگی بهتر را نشان دهم. من از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۶ در یک کارخانه کار کردم، تا اینکه کمرم آسیب دید و دیگر نتوانستم کار فیزیکی انجام دهم.

چه چیزی شما را که با این پیش زمینه می آیید، به فیلمسازی علاقه مند کرد؟

من همیشه عاشق سینما و تماشای فیلم بودم. اما میدیدم که اکثر فیلم ها پر از دروغ های احمقانه و داستان های قلابی است، من هیچ وقت زندگی و یا مردمی که می شناختمشان را ندیدم. هیچ وقت یک اشتیاق عمیق و یا احساسات واقعی و یا حتی یک کار با دوربینِ درست و حسابی ندیدم. هیچ وقت یک فیلم واقعی ندیدم و با خودم فکر کردم اگر آن ها نمی خواهند یک فیلم واقعی نشانم بدهند، خودم دست به کار می شوم.

فیلم های هالیوودی می دیدید یا فیلم های داخلی کشور خودتان را؟

همه چیز، همه جا، مثل هم است. این داستان گویی لعنتی همه جا عین هم است. برای همین تصمیم گرفتم خودم فیلم بسازم.

موقعی که تصمیم به ساخت «بیگانه» (۸۲) گرفتید، چطور هنرپیشه ی نقش اولتان «آندراس اسزابو» را پیدا کردید؟ او صورت فوق العاده ای دارد.

او فقط یک موزیسین بود و تا به حال در هیچ فیلمی بازی نکرده بود. باید متوجه باشید که برای من هیچ فرقی نمی کند که با یک بازیگر حرفه ای کار کنم یا با یک کاگر کارخانه. من به دنبال شخصیت آن ها هستم، چطور عکس العمل نشان می دهند… وقتی پیدایشان کنم، میگردم تا ببینم آن ها چگونه شبیه انسان های دیگر هستند. وقتی به یک صحنه ی انسانی واقعی میرسیم، میخواهم که درست مثل زندگی واقعیشان عکس العمل نشان دهند. آن ها باید طبیعی باشند. اگر کسی شروع به بازی در فیلم هایم کند، عصبانی می شوم و متوقفشان می کنم و میگویم « باشه، این کاری که داری میکنی خوبه، اما نه برای این فیلم. من به اتفاقاتی که در درونت می افتد علاقه مندم»

«اسزابو» دقیقا همین شیوه را می سازد، با یک «حضورِ» بیانگر به جای شاید، بازی کردن. کجا ملاقاتش کردید؟

یکی از کنسرت هایش را میدیدم و بعد از آن با او حرف زدم.

کار کردن با «اگنس هرانیتزکی» در «بیگانه» و دیگر فیلم ها چطور بود؟ او به عنوان تدوینگر و همکار نویسنده هم در فیلم بوده است.

خیلی ساده است. من همه چیز را آماده میکنم، منظورم لوکیشن و وسایل است. از همان ابتدا ترجیح میدادم که او هم سر صحنه باشد، چون موقعی که سر صحنه می رسید خیلی اتفاقات خاصی می افتد. او چشم های خیلی تیزی دارد. او همیشه اگر چیزی خراب باشد میبیند. دیدن فیلم با چهار چشم خیلی بیشتر از دو چشم، کمک میکند.

در «مردم بادگیر» (۸۲) ، چرا از بازیگران حرفه ای استفاده کردید؟

«مردم بادگیر» اولین فیلم من بود که با بازیگران حرفه ای کار میکردم و اولین فیلمی هم بود که از نگاه اجتماعی به نشان دادن روابط انسانیِ بین یک زوج متمایل شدم. آن ها در واقعیت هم یک زوج بودند. من میخواستم با آن ها کار کنم چون دوستشان داشتم و عاشق تماشای طرز رفتارشان بودم.

درباره ی این انتقال از سبک واقع گرایی اجتماعی در فیلم های اولیه تان، به ساخت اثر هنری ای مثل «مکبث» (۸۲) صحبت کنید.

از اصطلاح واقع گرایی اجتماعی خوشم نمی آید. اگر فیلم بسازید قصه ( فیکشن) ساخته اید. این چیزی است که به نظر واقعی میرسد اما واقعی نیست چون ساخته و خلق شده است. برای من آن ها فیلم هایی سیاسی نیستند. هنر واقعی در نشان دادن شرایط و وضعیت های واقعی انسانی است و این همه ی کاری بود که میخواستم بکنم.

چه چیز شما را به سمت «مکبث» جذب کرد؟

وقتی به مدرسه ی فیلمسازی می رفتم، استادم گقت که باید کاری آزمایشی انجام بدهم و فیلمی خارج از سبکم بسازم، مثلا اثری کلاسیک. من هم به این فکر میکردم که باشه من مکبث را میسازم. استادم خیلی تعجب کرد. اما به هر حال ساختمش و از ساختنش هم خیلی لذت بردم. از انجامش لذت بردم چون علایقم در داستان وجود داشت! رابطه ی بین زن و مرد چیه؟ چه چیزی بین آن ها اتفاق می افتد؟ ما نیمی از درام را در نیاوردیم چون من فقط روی زن و شوهر متمرکز شده بودم. به چه چیزی علاقه دارند؟ مشکلاتشون چیست؟ خیلی مسایل و سوال ها پیش آمد و البته من هم فیلم را در یک برداشت ساختم. چون ویدیو بود و ما میتوانستیم چنین کاری بکنیم. حسابی لذت بردیم.

چیزی که من به آن علاقه مندم این است که در خیلی از صحنه ها میتوانید بخار دهن بازیگران را ببینید، انگار همه چیز در سردخانه اتفاق می افتد! کجا فیلم را فیلمبرداری کردید؟

در مراحل پایانی حمایت تلویزیون را جلب کردیم و از وسایل با کیفیت و حرفه ای استفاده کردیم و فیلم را هم در قلعه ای در بوداپست فیلمبرداری کردیم. یک سرداب خیلی باریک و درازی وجود داشت که ما آنجا فیلمبرداری کردیم.

چطور برای یک برداشت یک ساعته همه را آماده کردید؟ چندبار برداشت مجدد داشتید؟

همان ابتدای کار کمی تمرین کردیم و فکر کنم حدود ده برداشت شد. ما میتوانستیم روزی دوبار فیلمبرداری کنیم و بعد از آن همه به شدت خسته می شدند. فکر کنم هشت برداشت داشتیم که در نهایت من بهترین را انتخاب کردم.

«سالنامه ی پاییز» (۸۲) یک پله ی دیگر در ادامه ی مرحله آثار هنری ای مثل مکبث بود.در استودیو فیلمبرداری کردید؟

فیلم در آپارتمانی ساخته شد که من از آن به عنوان یک استودیو استفاده کردم. میخواستیم به نظر غیر واقعی برسد، مثل کلیسایی از دروغ ها. درباره ی سود هر نفر و اینکه چگونه به هم خیانت می کنند و چطور با هم می جنگند. و اینکه چطور این پول لعنتی و این سود ها وضعیت بشری را نابود می کنند.

کاراکتر ها مثل زامبی دور پوچی می چرخند. و این فیلم اولین همکاریتان با میهالی ویگ هم بود که موسیقیِ زمزمه گونه اش کاملا مناسب فیلم های شما است.

او در یک گروه راک بود و چند آهنگ واقعا زیبا ساخته بود و من هم فکر کردم چرا نه، باید یک امتحانی بکنیم. البته او شاعر هم هست و مرد خیلی باهوشی است.

بعد از آن Damnation است که اولین همکاریتان با لازلو کرازناهوراکی بود. چطور با هم آشنا شدید و این پروژه را به وجود آوردید؟

یکی از دوستان من که اینجا ( آمریکا) استاد دانشگاه است، در حال خواندن نسخه ی اصلی تانگوی شیطان، اولین کتاب لازلو بود. او با من تماس گرفت و گفت « این یک کتاب عالی برای تو » و برایم توضیح داد که این اولین کتاب لازلو است و من باید حتما بخوانمش. من کتاب را خواندم و عاشقش شدم و بلافاصله با لازلو تماس گرفتم و او را ملاقات کردم. واقعا نمی دونم چطور اینگونه شد اما اولین ملاقات ما خیلی خوب بود و ما با هم دوست شدیم.

ما میخواستیم تانگوی شیطان را بلافاصله بسازیم اما هیچ کس به من اجازه ی ساخت نمی داد و بدجوری گیر افتاده بودم. دیگر نمیتوانستم در مجارستان کار کنم چون سیاستمدار های اینجا از سالنامه ی پاییز خوششان نیامد و آن را فاسد و زشت و کثیف می دانستند. واقعا احمقانه بود. به هرحال ما به فکر ساخت چیز دیگری بودیم، و من فکر کردم که باید یک چیز ساده بنویسیم و نتیجه هم شد Damnation. ما به انیستیتو فیلم مجارستان رفتیم که پول اندکی برای ساخت فیلم به ما داد و ما هم به نحوی فیلم را ساختیم. خیلی ارزان و کمخرج بود اما ما هم از حوزه ی سانسور داخلی مستقل شده بودیم.

Damnation عواملی از فیلم نوار را در خود دارد مثل زن Femme fatal یا مرد معمولی ای که در میان تارهای جنایت گیر میکند. آیا تحت تاثیر فیلم نوار های آمریکایی بودید؟

نه به هیچ وجه. اگر به یکی از شهر های کوچک مجارستان بروید، مثلا یک شهر کنار معادن، دیگر به فیلم نوار آمریکایی احتیاجی نخواهید داشت.

کاراکتر مرکزی Damnation یکی دیگر از آدم های منفعل و تماشاگر فیلم های شماست ( مثل دکتر در تانگوی شیطان). به جای اینکه خودش بسته را برساند، که در یک فیلم جنایی معمولی همیشه چنین اتفاقی می افتد، کار را رد می کند و از خارج تماشا می کند.

می دانید، این داستان بی ارزشی است. مسئله داستان نیست، من میخواستم چیزی بیشتر از داستان را نشان بدهم. همه ی داستان ها مثل همدیگرند. من میخواستم مردم را نشانتان بدهم.

به نظر می رسد که مناظر هم برای شما مهم و مهمتر می شدند؟

منظره یکی از مهمترین کاراکتر ها است. منظره هم چهره دارد. ما باید همانطور دنبال لوکیشن درست بگردیم که دنبال موسیقی مناسب برای فیلم میگردیم. برای همین من قبل از فیلمبرداری به موسیقی فیلمم احتیاج دارم چون موسیقی هم یکی از مهمترین شخصیت های فیلم است.

بعد از آن «تانگوی شیطان» (۹۴) را ساختید. چطور سرانجام توانتستید آن را بسازید؟

Damnation به فستیوال برلین رفت اما در مجارستان همه از آن بدشان آمد. سیاستمدار ها خیلی از فیلم بدشان آمد و خیلی واضح به من گفتند که دیگر نمیتوانم در مجارستان فیلم بسازم. ما به برلین رفتیم و چند سالی آنجا زندگی کردیم. وقتی آنجا بودیم دیوار برلین پایین آمد. بعد هم من به مجارستان برگشتم و شروع به ساخت تانگوی شیطان کردم.

چقدر از کتاب در فیلم هست؟ ترجمه ی انگلیسی کتاب تازه قرار است ماه دیگر وارد بازار شود.

ما ساختار کتاب را نگه داشتیم. مثل تانگو که شش قدم به جلو و شش قدم به عقب است. ما فصل ها را نگه داشتیم و خیلی چیز های دیگر را اما این فیلم یک اقتباس مستقیم نیست، چون فیلم یک زبان است و ادبیات زبانی دیگر. هیچ مسیر مستقیمی بین این دو وجود ندارد.

فکر نمیکنید استفاده از نماهای طولانی تراولینگ در فیلم نوعی معدل سازی برای جملات پیچشی لازلو در کتاب است؟

نماها طولانی تر و طولانی تر میشوند تا مناسب افکار من باشند. خودم هم نمیدانم چرا برداشت ها طولانی تر و طولانی تر می شدند. ملاقات با لازلو خیلی خوب بود، چون نقطه نظر او – طوری که او دنیا را نگاه می کند و طوری که من دنیا را نگاه می کنم – خیلی شبیه است. و برای همین با هم کار میکنیم. ما هیچ وقت درباره ی فیلم یا هنر با هم حرف نمیزنیم، همیشه درباره ی زندگی صحبت میکنیم. البته او نویسنده ی فوق العاده ای است، او جملات زیبایی می نویسد و من هم دنبال راهی میگردم تا آن ها را نشان دهم. وقتی فیلمی میسازید، فقط میتوانید واقعیت را بسازید، چیزی که وجود دارد. میدانید، حس این فیلم خیلی قطعی و محکم است.

این را در انتخاب بازیگرانتان هم میتوان دید.

آن ها بازیگر نبودند، دوستانمان بودند. خیلی ناجور بود.

ناجور بود؟

بله چون همه خیلی به این فیلم علاقه داشتند. فیلمبرداری دو سال طول کشید. به خاطر برگ های درختان نمتوانستیم تابستان فیلمبرداری کنیم و به خاطر برف هم نمی شد در زمستان فیلمبرداری کرد. فقط میتوانستیم اوایل بهار یا اواخر پاییز فیلمبرداری داشته باشیم.

فکر کنم تانگوی شیطان بامزه ترین فیلم شماست.

همه ی فیلم های من کمدی اند به جز «اسب تورین».

موافقم. کمدی هایتان با «هارمونی های ورکمایستر» (۲۰۰۰) ادامه پیدا کردند. و انتخاب لارس رودالف و چهره ی خاصش. این درست است که تا قبل از ملاقات با رودالف قصد ساخت فیلم را نداشتید؟

بله. کتاب را ( مالیخولیای مقاومت) خواندم و خیلی خوشم آمد اما نمی توانستم فیلمی بر اساس آن بسازم چون کسی را نمی شناختم که بتواند والوسکا، کاراکتر اصلی، را بازی کند. بعد ها که در برلین بودم و با چند فیلمساز جوان کارگاهی داشتیم، یکی از آن ها به دنبال انتخاب بازیگر برای فیلم کوتاهش بود و از داوطلبان امتحان می گرفت. تماشایش کردم که گوشه ای نشست. در آن موقع او بازیگر نبود و یک نوازنده ی موسیقی خیابانی بود. من داشتم تماشایش میکردم و با خودم فکر کردم او عالی است. او میتواند والوسکا باشد. بعد به لازلو زنگ زدم و گفتم حالا دیگر میتوانیم فیلم را بسازیم چون فکر کنم حالا فکر کنم والوسکا را پیدا کردم.

چه چیزی درباره ی لارس او را اینطور مناسب نقش میکرد؟

من عاشق شخصیت و حضورش شدم و همین برای من کافی بود.

شما همیشه گفته اید که چقدر از قصه گفتن بدتان می آید اما با «مردی از لندن» (۲۰۰۷) از یک داستان نویس قدیمی اقتباس کردید، ژرژ سیمنون.

این یک اقتباس نیست. من فقط از اتمسفر رمان خیلی خوشم آمد. من رمان های سیمنون را ۲۰ سال پیش خواندم و تنها از آن ها اتمسفرشان را به یاد دارم. تصویر مردی بالای پنجاه سال که زندگی یکنواختی دارد و نمیتواند آن را تغییر دهد. او در حالی که همه ی شهر در خوابند، تنها، در قفسش درشبی تاریک، می نشیند. او مرد خیلی تنهایی است. من میخواستم فیلمی در مورد تنهایی بسازم.مرد بالای پنجاه سالی که هیچ شانسی ندارد و چه اتفاقی خواهد افتاد اگر شانسی نسیبش شود، یک وسوسه.

این یکی از غم انگیزترین و افسرده ترین آثارتان است و به نظر میرسد از بقیه هم کندتر جلو میرود. شما از مدیر فیلمبرداری جدیدی در این فیلم استفاده کردید، فرد کلمان. او چه به فیلم اضافه کرد؟

فرد در اولین سال های درسش ، اوایل دهه ی نود، در برلین شاگردم بود. بعد از آن فیلمساز شد و من با او یک ویدیوی کوتاه برای تلویزیون مجارستان ساختم به نام «سفر در دشت». در مراحل پیش تولید «مردی از لندن» با خودم فکر کردم که او میتواند این کگار را انجام دهد. به او زنگ زدم و او آمد و کارش را هم به خوبی انجام داد. ما همیشه خیلی به هم نزدیک بودیم.

حضور تیلدا سویینتون نسبت به بازیگران عادی فیلم های شما خیلی عجیب است. او چطور درگیر پروژه شد؟

خیلی بامزه بود. اگنس به سراغ بازیگر ها و مدیر برنامه های زیادی رفت و یک عکس کوچک از تیلدا پیدا کرد. اما به جای اسم یک شماره ی ID روی عکس بود. و ما از همه میپرسیدیم که عکس را میشناسند یا نه. ظاهرا یک عکس ناآشنا از او بود.در نهایت که به من گفتند او چه کسی است به او زنگ زدم و از او پرسیدم که میخواهد بیاید یا نه و او هم بلافاصله موافقت کرد. کار کردن با او را دوست داشتم.

حالا درباره ی اولین اثر غیرکمدیتان، اسب تورین. ایده ی فیلم چطور شکل گرفت؟

اوایل که لازلو را دیده بودم سال ۱۹۸۵ بود و ما به تازگی با هم دوست شده بودیم. یکبار او در سالن تئاتری سخنرانی داشت و برای پایان حرف هایش همان قصه ی معروف نیچه را تعریف کرد اما در آخر سوال کرد چه بر سر اسب آمد؟ بعد از آن ما هر از چند گاهی درباره ی اینکه چی بر سر آن اسب آمد با هم حرف میزدیم. ما همیشه به این سوال بر میگشتیم. بعد از مردی از لندن تصمیم گرفتم که دیگر ادامه نخواهم داد و فیلم نخواهم ساخت. اما موقع حرف زدن با لازلو به این فکر افتادم که باید ادای دین کنیم. ما موظفیم به سوال «چی بر سر اسب آمد» جواب بدهیم. ما درباره اش خیلی صحبت کردیم و من هم از ابتدا میدانستم که این آخرین فیلمم خواهد بود.

چطور با اریکا بوک که در اسب تورین نقش دختر را بازی میکند و نقش های مهمی را هم در تانگوی شیطان و مردی از لندن داشت آشنا شدید؟

او دختر کوچکی در یک پرورشگاه کودکان بی سرپرست بود و به نظر هم خیلی وحشی می آمد. ما به نحوی تربیتش کردیم. او نمیتوانست حتی سلام کند چون به شدت آسیب خورده بود. اما چشمان خیلی زیبایی داشت و شبیه یک خرگوش کوچک بود. او همیشه گوشه ای نشسته بود و همیشه می ترسید. او حالا بزرگ شده و حضور به خصوصی هم دارد، کار کردن با او تجربه ی فوق العاده ای بود.

کاراکتر همسایه در اسب تورین که در صحنه یک سخنرانی فیلسوفانه درباره ی وضعیت دنیا میدهد، نماینده ی احمق ها و مست های مقدس زیادی در آثار شما است.چه کسی این سخنرانی را نوشت و شما چه همبستگی ای با این پیامبران مست احساس می کنید؟

توسط لازلو نوشته شد و موقع فیلمبرداری حرفش پیش آمد، اما توسط او نوشته شد. این یک وضعیت انسانی معمولی بود، اگر شما هم با یکی از این آدم ها روبرو شوید میبینید که همیشه در حال حرف زدن اند.

ترجمه شده از Filmcomment

ترجمه:زرتشت کاشفیان

برچسب‌ها, , , , , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar